غزل شمارهٔ ۱۰۵۸

در احتیاج نتوان بر سفله التجا برد

دست شکست حیف است باید به پیش‌ پا برد

قاصد به پیش دلدار تا نام مدعا برد

مکتوب ما عرق‌کرد چندانکه نقش ما برد

ابر بهار رحمت از شرم آب گردید

تا حسرت اجابت ‌گل بر کف دعا برد

دست در آستینش‌، دل بردنی نهان داشت

امروزش از کف ناز آن بهله را حنا برد