غزل شمارهٔ ۱۰۶۱

هیهات دم بازپسین عرض ادب برد

رشک نفسم سوخت‌ که نام تو به لب برد

بر عالم فطرت‌ دل بی‌درد ستم کرد

نشکستن این شیشه قیامت به حلب برد

فرصت نرسانید به مقصد نفسم را

این شمع پیام سحری داشت‌ که شب برد

ای غنچه دودم تنگی دل مغتنم انگار

زبن غمکده هرگاه الم رفت طرب برد