غزل شمارهٔ ۱۰۶۳

حسرت‌، پیام بیکسی آخر به یار برد

قاصد نبرد نامهٔ من انتظار برد

قطع جهات کرده‌ام از انس بور

افتادگی به هر طرفم نی سوار برد

در هجر و وصل آب نگشتم چه فایده

بی‌انفعالی‌ام همه جا شرمسار ،برد

حیف ازکسی‌که ضبط عنان سخن نداشت

تمکین ز سنگ‌، خفت وضع شرار برد