غزل شمارهٔ ۱۰۶۵

رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد

همچو سیل این خانه را افسون رفتن پاک برد

در سرم بی‌مغزی شور هوس پیچیده بود

وصل‌گوهریابد آن موجی‌که این خاشاک برد

کرد شغل جاه خلقی را به بیدردی علم

لابه‌ای چند آبروی دیدهٔ نمناک برد

حیف اوقاتی‌که‌کس منت‌کشد از هر خسی

وقتی پیری خوش که بی‌دندانی‌اش مسواک برد