غزل شمارهٔ ۱۰۶۶

پیری‌ام آخر می و پیمانه برد

باد سحر شمع ز کاشانه برد

دیده سیاهی ز گل و لاله چید

کوش‌گرانی ز هر افسانه برد

شمع جنون آبله‌پا کرده‌ گم

سر به هوا لغزش مستانه برد

کشمکش ازسعی نفس قطع شد

اره خودآرایی دندانه برد