غزل شمارهٔ ۱۰۶۹

فکر خویشم آخر از صحرای امکان می‌برد

همچو شمع آن سوی دامانم‌ گریبان می‌برد

شرمسار هستی‌ام کاین کاغذ آتش زده

یک دو گامم زین شبستان با چراغان می‌برد

الفت دل با دم هستی دو روزی بیش نیست

انتظار شیشه اینجا طاق نسیان می‌برد

پیکر خم گشته در پیری مددخواه از سر است

از گرانی گوی ما با خویش چوگان می‌برد