غزل شمارهٔ ۱۰۷۲

عرق‌آلوده جمالی ز نظر می‌گذرد

کزحیا چون عرقم آب ز سر می‌گذرد

کیست از شوخی رنگ تو نبازد طاقت

آب یاقوت هم اینجا ز جگر می‌گذرد

خط مسطر نشود مانع جولان قلم

تیغ را جاده‌کند هرکه ز سر می‌گذرد

موج ما بی‌نم ازین بحر پر آشوب گذشت

همچو نظاره که از دیدهٔ تر می‌گذرد