غزل شمارهٔ ۱۰۷۵
ز سختجانی من عمر تنگ میگذرد
شرار من به پر و بال سنگ میگذرد
جهان ز آبلهپایان دل جنون دارد
ز گرد عجز مگو فوج لنگ میگذرد
چه لغزش است رقمزای خامهٔ فرصت
که تا شتابنویسی درنگ میگذرد
در آن چمنکه به دستت نگار میبندد
غبار اگر گذرد گل به جنگ میگذرد