غزل شمارهٔ ۱۰۷۶

ز ساز جسم هزار انفعال می‌گذرد

چو رشحه‌ای‌ که ز ظرف سفال می‌گذرد

دمیدن همه زبن خاکدان‌گل خواری‌ست

بهار آبله‌ها پایمال می‌گذرد

غبار شیشهٔ ساعت به وهم می‌کوبد

بهوش باش‌که این ماه و سال می‌گذرد

تلاش نقص وکمال جهان گروتازی‌ست

هلالش از مه و ماه از هلال می‌گذرد