غزل شمارهٔ ۱۰۸۷

از تغافل زدنی ترک سبب بایدکرد

روز خود را به غبار مژه شب باید کرد

گرد وارستگی‌هکوی فنا باید بود

خاک در دیدهٔ اندوه ظرب باید کرد

همچو آیینه اگر دست دهد صافی دل

جوهر ناطقه شیرازهٔ لب باید کرد

کهنه مشق خط امواج سرابیم همه

عینک از آبلهٔ پای طلب باید کرد