غزل شمارهٔ ۱۰۹۶

شب‌ که دل از یأس مطلب باده‌ای در جام‌ کرد

یک جهان حسرت به توفان داد و آهش نام‌کرد

برنمی‌آید سپند من به استیلای شوق

از جرس باید دل بی‌انفعالم وام‌ کرد

چشم من شد پرده ی زنبور و بیداری ندید

غفلت آخر حشر من درکسوت با دام‌کرد

آبم از شرم عدم‌ کز هستی بیحاصلم

آرمیدن‌کوشش و بیمطلبی ابرام‌کرد