غزل شمارهٔ ۱۱۱۰

عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت به‌در آورد

نه چو مو جنون هار سر قدم از سرت به‌در آورد

به بضاعت هوس آنقدر مگشا دکان فضولی‌ات

که چو رنگ باخته وسعت پرت از برت به‌در آورد

به‌گداز عشوهٔ علم و فن در پیر میکده بوسه زن

که ز قد عالم وهم و ظن به دو ساغرت به‌درآورد

به قبول و رد، مطلب سبب‌،‌که غرور چرخ جنون حسب

به دری‌ که خواندت از ادب ز همان درت به ‌در آورد