غزل شمارهٔ ۱۱۱۶
به محفلیکه فضولی قدح به دست نگیرد
خمار اگر عسس آید برون که مست نگیرد
بساز با دل خرسندی از جهان تعین
که چون کلاهش اگر بشکنی شکست نگیرد
به رنگی آینه پردازده که تا به قیامت
جریدهات چو عدم نقش هرچه هست نگیرد
گشاد دستو دل است انجمنطرازی مشرب
کس این قدح بهکف آستینپرست نگیرد