غزل شمارهٔ ۱۱۱۹

اگر دماغم درین خمستان خمار شرم عدم نگیرد

ز چشمک ذره جام گیرم به آن شکوهی ‌که جم نگیرد

در آن ‌دبستان ‌که سعی‌ گردون به ‌حک دهد خط‌ کهکشانش

کسی ز قدرت چه وانگارد که دست خود را قلم نگیرد

درین قلمرو کف غبارم به هیچکس همسری ندارم

کمال میزان اعتبارم بس است اگر ذره‌ کم نگیرد

ز عرصهٔ اعتبار گوی سر سلامت توان ربودن

گر آمد و رفتن نفسها به باد تیغ تو دم نگیرد