غزل شمارهٔ ۱۱۲۰

فسردگیهای ساز امکان ترانه‌ام را عنان نگیرد

حدیث توفان نوای عشقم خموشی از من زبان نگیرد

ز دستگاه جهان صورت نی‌ام خجالت‌کش‌ کدورت

چو آینه دست بی‌نیازان ز هر چه ‌گیرد زبان نگیرد

سماجت است اینکه عالمی‌ را به‌ سر فکنده‌ست‌ خاک ذلّت

سبک نگردد به چشم مردم‌ کسی ‌که خود را گران نگیرد

ز دست رفته‌ست اختیارم‌، به پارسایی کشیده کارم

به ساز وحشت پری ندارم‌ که دامنم آشیان نگیرد