غزل شمارهٔ ۱۱۲۴

راه فضولی ما هم در ازل حیا زد

تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد

صبحی زگلشن راز بوی نفس جنون‌ کرد

برهردماغ چون‌گل صد عطسه زین هوا زد

دل داغ بی‌نصیبی است از غیرت فسردن

دست که دامن ناز بر آتش حنا زد

سررشتهٔ نفس نیست چندان‌ کفیل طاقت

گر دل‌گره ندارد بر طبع ما چرا زد