غزل شمارهٔ ۱۱۲۶

نفس ‌با یک‌ جهان وحشت به‌ خاک‌ و آب می‌سازد

پرافشان نشئه‌ای با کلفت اسباب می‌سازد

چو آل دودی ‌که پیدا می‌کند خاموشی شمعش

زخود هرکس تسلی شد مرا بیتاب می‌سازد

دل آواره‌ام هرجا کند انداز بیتابی

فلک را خجلت سرگشتگی‌ گرداب می‌سازد

به هرجا عجزم از پا افکند مفت است آسودن

غبار از پهلوی خود بستر سنجاب می‌سازد