غزل شمارهٔ ۱۱۲۷

چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس می‌سازد

صدف را بی‌گهرگشتن‌کف افسوس می‌سازد

تعلقهای هستی با دلت چندان نمی‌پاید

نفس را یک دو دم این آینه محبوس می‌سازد

چه سازد خلق عاجز تا نسازد با گرفتاری

قفس را بی‌پریها عالم مانوس می‌سازد

فلک بر شش جهت واکرده است آغوش رسوایی

خیال بی‌خبر با پرده ناموس می‌سازد