غزل شمارهٔ ۱۱۲۹

حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزد

چو شیشه دل‌که‌کشد تیغ از میانش و لرزد

قیامت است بر آن بلبلی ‌که از ادب ‌گل

پر شکسته‌کشد سر ز آشیانش و لرزد

به هر نفس زدن از دل تپیدن است پرافشان

چو ناخدا گسلد ربط بادبانش و لرزد

به وحشتی‌است درین عرصه برق‌تازی فرصت

که پیک وهم زند دست درعنانش ولرزد