غزل شمارهٔ ۱۱۳۸

چوگوهر قطره‌ام تاکی به آب افتدکه برخیزد

زمانی‌ کاش در پای حباب افتد که برخیزد

جهانی‌گشت از نامحرمی پامال افسردن

به ‌فکر خود کسی‌ زین‌ شیخ و شاب ‌افتد که برخیزد

به اقبال فنا هم ننگ دارد فطرت از دونان

مبادا سایه‌ای در آفتاب افتد که برخیزد

ز تقوا دامن عزلت‌گرفت وخاک شد زاهد

مگر چون شور مستی درشراب افتدکه برخیزد