غزل شمارهٔ ۱۱۳۹
چه غفلت یارب از تقریر یأس انجام میخیزد
که دل تا وصل میگوید ز لب پیغام میخیزد
خیال چشم او داری طمع بگسل ز هشیاری
که اینجا صد جنون از روغن بادام میخیزد
چسان بیتابی عاشق نگیرد دامن حیرت
که از طرز خرامش گردش ایام میخیزد
ز جوش خون دل بر حلقهٔ آن زلف میلرزم
که توفان شفق آخر ز قعر شام میخیزد