غزل شمارهٔ ۱۱۴۰

بهار حیرت‌ست اینجا نه‌گل نی جام می‌خیزد

ز هستی تا عدم یک دیدهٔ بادام می‌خیزد

خروش فتنه زان چشم جنون آشام می‌خیزد

که جوش ‌الامان از جان خاص و عام می‌خیزد

دلیل شوق نیرنگ تماشای که شد یارب

که آب از آینه چون اشک بی‌آرام می‌خیزد

چه امکان‌ست صید خاکساران فنا کردن

به راه انتظار ما غبار از دام می‌خیزد