غزل شمارهٔ ۱۱۴۴

وداع‌ کلفتم تا گل‌ کند چاک جگر ریزد

شب از برچیدن دامان‌ گریبان سحر ریزد

نی‌ام فرهاد لیک از دل‌گرانی‌ کلفتی دارم

که بار نالهٔ من بیستون را از کمر ریزد

در این‌ گلشن چو شبنم از محبت چشم آن دارم

که سرتا پای من بگدازد و یک چشم تر ریزد

مجویید از هجوم آرزو غیر از گداز دل

کف خون است اگر این رنگ‌ها بر یکدگر ریزد