غزل شمارهٔ ۱۱۴۷

به ‌گرمی نگه از شعله تاب می‌ریزد

به نرمی سخن از گوهر آب می‌ریزد

طراوت عرق شرم را تماشا کن

چو برگ ‌گل ز نقابش ‌گلاب می‌ریزد

صبا به دامن آن زلف تا زند دستی

غبار شب ز دل آفتاب می‌ریزد

صفای خاطر ما آبیار جلوهٔ اوست

کتان شسته همان ماهتاب می ر‌یزد