غزل شمارهٔ ۱۱۴۸

به هرکجا مژه‌ام رنگ خواب می‌ریزد

گداز شرم به رویم گلاب می‌ریزد

مباش بیخبر از درس بی‌ثباتی عمر

که هر نفس ورقی زین‌ کتاب می‌ریزد

صفای دل کلف‌اندود گفتگو مپسند

نفس برآتش آیینه‌، آب می‌ریزد

ز تنگنای جسد عمرهاست تاخته‌ایم

هنوز قامت پیری رکاب می‌ریزد