غزل شمارهٔ ۱۱۶۳

زبرگردون آنچه ازکشت تو و من می‌رسد

دانه تا آید به پیش چشم خرمن می‌رسد

زبن نفسهایی‌که از غیبت مدارا می کنند

غره ی فرصت مشو سامان رفتن می‌رسد

انتظار حاصل این باغ پر بی‌دانشی‌ست

ما ثمر فهمیده‌ایم و بار بستن می‌رسد

این من و ما شوخی ساز ندامتهای ماست

خامشی بر پرده چون‌ گردد به شیون می‌رسد