غزل شمارهٔ ۱۱۷۱

به امید فنا تاب وتب هستی‌گوارا شد

هوای سوختن بال و پر پروانهٔ ما شد

فکندیم از تمیز آخر خلل درکار یکتایی

بدل شد شخص با تمثال تا آیینه ییدا شد

زبان حال دارد سرمهٔ لاف‌کمال اینجا

نفس دزدید جوهر هر قدر آیینه‌گویا شد

ز عرض‌ جوهر معنی به وجدان صلح‌ کن ورنه

سخن رنگ لطافت باخت گر تقریر فرسا شد