غزل شمارهٔ ۱۱۷۲

ز تنگی منفعل‌گردید دل آفاق پیدا شد

گهر از شرم ‌کمظرفی عرقها کرد دریا شد

ز خود غافل‌گذشتی فال استقبال زد حالت

نگاه از جلوه پیش افتاد امروز تو فردا شد

تماشای غریبی داشت بزم بی‌تماشایی

فسونهای تجلی آفت نظاره ما شد

به وهم هوش تاکی زحمت این تنگنا بردن

خوشا دیوانه‌ای کز خویش بیرون رفت و صحرا شد