غزل شمارهٔ ۱۱۸۰

زشوخی چشم من‌تاکی به روی غیرواباشد

نگه باید به خود پیچد اگرصاحب حیا باشد

تصور می‌تپد در خون تحیر می‌شود مجنون

چه ظلم است اینکه‌ کس دور از تو با خو‌د آشنا باشد

ازبن خاک فنا تاکی فریب زندگی خوردن

که دارد دست شستن‌ گر همه آب بقا باشد

سراغ جلوه‌ای در خلوت دل می‌دهد شوقم

غریبم خانهٔ آیینه می‌پرسم‌کجا باشد