غزل شمارهٔ ۱۱۸۲

مرا این آبرو در عالم پرواز بس باشد

که بال افشاندنم خمیازهٔ یاد قفس باشد

به منزل چون رسد سرگشته‌ای ‌کز نارساییها

بیابان مرگ حیرت از غبار پیش و پس باشد

تواند بیخودی زین عرصه گوی عافیت بردن

که چون اشک یتیمان در دویدن بی‌نفس باشد

در این محفل خجالت می‌کشم‌ از ساز موهومی

کمال عشق من ای کاش در خورد هوس باشد