غزل شمارهٔ ۱۱۹۹

وداع سرکشی‌کن‌گر دلت راحت‌کمین باشد

چو آتش داغ شد جمعیتش نقش نگین باشد

ز مرگ ما فلک را کی غبار حزن درگیرد

ز خواب می کشان مینا چرا اندوهگین باشد

نگاهی گر رسد تا نوک مژگان مفت شوخی‌ها

در این محنت‌سرا معراج پروازت همین باشد

لب دامن نگردید آشنای حرف اشک من

چو شمعم سلک‌ گوهر وقف‌ گوش آستین باشد