غزل شمارهٔ ۱۲۰۰

جمعیت از آن دل‌که پریشان تو باشد

معموری آن شوق که وبران تو باشد

عمری‌ست دل خون شده بیتاب ‌گدازی‌ست

یارب شود آیینه و حیران تو باشد

صد چرخ توان ریخت ز پرواز غبارم

آن روزکه در سایهٔ دامان تو باشد

داغم‌که چرا پیکر من سایه نگردید

تا در قدم سرو خرامان تو باشد