غزل شمارهٔ ۱۲۲۱

دلدار مقیم دل ما شد چه بجا شد

جایش به همین آینه واشد چه بجا شد

اسرار دهانش به جنون زد ز تبسم

آن ‌پیرهن وهم‌قبا شد چه بجا شد

گرد نفسی چند که در سینه شکستیم

تعمیر دل یأس بنا شد چه بجا شد

آن ناله‌ که صد صور قیامت به نفس داشت

پیش نگهت سرمه‌نوا شد چه بجا شد