غزل شمارهٔ ۱۲۲۴

بازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد

لآستان او به یاد آمد جبیبم آب شد

تا قیامت بر‌نمی‌آیم ز شرم ناکسی

داشتم گرد سرش گردیدنی گرداب شد

عجز بردیم و قبول بار رحمت بافتیم

آنچه اینجا کاسد ما بود آنجا باب شد

حرص پهلوها تهی‌کرد ازحضور بوریا

در خیال‌خوب مخمل عالمی بیخواب شد