غزل شمارهٔ ۱۲۳۵

جبههٔ‌حرص اگر چنین‌گرد ره هوس‌کشد

آینه در مقابلم گر بکشی نفس کشد

هرزه‌در است گفتگو ورنه تأمل نفس

پیش برد ز کاروان هر قدمی که پس کشد

سنگ ترازوی وقار میل شکست ‌کس نکرد

ننگ عدالت است اگرکوه‌کم عدس کشد

آتش سنگ طینتیم شعلهٔ شمع فطرتیم

حیف‌که ناز سرکشی‌ گردن ما به خس‌ کشد