غزل شمارهٔ ۱۲۳۶

از غبارم هرچه بالا می‌کشد

سرمه درچشم ثریا می‌کشد

بسکه مد وحشت شوقم رساست

فکر امروزم به فردا می‌کشد

تا خرد باقی‌ست صحرای جنون

دامن‌ از آلایش ما می‌کشد

خوابناکان می‌رمند از آگهی

سایه ازخورشید خود را می‌کشد