غزل شمارهٔ ۱۲۳۸

شوق دیداری ‌که از دل بال حسرت می کشد

تا به مژگان می‌رسد آغوش حیرت می‌کشد

بی‌رخت تمهید خوابم خجلت ارام نیست

لغزش مژگان من خط بر فراغت می‌کشد

از عرق پیمایی شبنم پر است آغوش صبح

همت مخمورم از خمیازه خجلت می‌کشد

هرکجاگل می‌کند نقش ضعیفیهای من

خامهٔ نقاش‌، موی چشم صنعت می‌کشد