غزل شمارهٔ ۱۲۴۴

چو شمع هیچکس به زیانم نمی‌کشد

در خاک و خون به غیر زبانم نمی‌کشد

دارد به عرصه‌گاه هوس هرزه‌تاز حرص

دست شکسته‌ای‌ که عنانم نمی‌کشد

سیرشکبشه‌رنگی من‌کم زسرمه نیست

عبرت چرا به چشم بتانم نمی‌کشد

تصوبر خودفروشی لبهای خامشم

جز تخته هیچ جنس دکانم نمی‌کشد