غزل شمارهٔ ۱۲۵۱
ترک آرزوکردم رنج هستی آسان شد
سوخت پرفشانیها کاین قفس گلستان شد
عالم از جنون منکردکسب همواری
سیل گریه سر دادم کوه و دشت دامان شد
خامشی به دامانم شور صد قیامت ریخت
کاشتم نفس در دل، ریشهٔ نیستان شد
هرکجا نظر کردم فکر خویش راهم زد
غنچه تا گل این باغ بهر من گرببان شد