غزل شمارهٔ ۱۲۵۶

عید است غبار سر راه تو توان شد

قربانی قربان نگاه تو توان شد

امید شهید دم شمشیر غروری‌ست

بسمل ز خم طرف ‌کلاه تو توان شد

باید همه تن دل شد و آشفت و جنون‌کرد

تا محرم‌ گیسوی سیاه تو توان شد

تسلیم ز آفات جهان باک ندارد

در جیب خودم محو پناه تو توان شد