غزل شمارهٔ ۱۲۸۱

تمام شوقیم لیک غافل‌که دل به راه‌که می‌خرامد

جگربه داغ‌که می‌نشیند نفس به آه‌که می‌خرامد

ز اوج افلاک اگر نداری حضور اقبال بی‌نیازی

نفس به جیبت غبار دارد ببین سپاه‌که می‌خرامد

اگرنه رنگ ازگل تو دارد بهار موهوم هستی ما

به پردهٔ چاک این‌کتانها فروغ ماه‌که می‌خرامد

غبار هر ذره می‌فروشد به حیرت آیینهٔ تپیدن

رم غزالان این بیابان پی نگاه‌که می‌خرامد