غزل شمارهٔ ۱۲۹۱

طالعم زلف یار را ماند

وضع من روزگار را ماند

دل هوس تشنه است ورنه سپهر

کاسهٔ زهر مار را ماند

نفس من به این فسرده‌ دلی

دود شمع مزار را ماند

بسکه بی‌دوست داغ سوختنم

گلخنم لاله‌زار را ماند