غزل شمارهٔ ۱۲۹۶

در گلستانی‌ که چشمم محو آن طناز ماند

نکهت‌گل نیز چون برگ گل از پرواز ماند

بسکه فطرتها به‌گرد نارسایی بازماند

یک جهان انجام‌، خجلت‌پرور آغاز ماند

نغمه‌ها بسیار بود اما ز جهل مستمع

هرقدر بی‌پرده شد در پرده‌های ساز ماند

حسن‌در اظهار شوخی رنگ‌تقصیری ند!شت

چشمها غفلت نگه شد جلوه محو باز ماند