غزل شمارهٔ ۱۶۱۶

ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم

چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم

همه خوبی قمر او همه شادی است مگر او

که از او من تن خود را ز شکر بازندانم

تو چه پرسی که کدامی تو در این عشق چه نامی

صنما شاه جهانی ز تو من شاد جهانم

چو قدح ریخته گشتم به تو آمیخته گشتم

چو بدیدم که تو جانی مثل جان پنهانم