غزل شمارهٔ ۱۳۱۱

در بساطی که دم تیغ ادب آخته‌اند

بی‌نیازان سر و گردن به خم افراخته‌اند

نه فلک را به خود افتاده‌سر وکار جدال

عرصه خالی و ز حیرت سپر انداخته‌اند

در مقامی‌که دل و دیده و دیدار یکیست

همه داغند که آیینه نپرداخته‌اند

چه بهار و چه خزان در چمنستان حضور

عرض هر رنگ که دادند همان باخته‌اند