غزل شمارهٔ ۱۳۱۶

دونان که در تلاش گهر دست شسته‌اند

چون سگ به‌ استخوان چقدر دست شسته‌اند

بر خوان وهم منتظران بساط حرص

نی خشک دیده‌اند و نه تر، دست شسته‌اند

جمعی به ذلتی‌که برند ازکباب دل

از خود چو شمع شام و سحر دست شسته‌اند

زین مایده حضور حلاوت نصیب‌ کیست

سیلی‌خوران به موج خطر دست شسته‌اند