غزل شمارهٔ ۱۳۱۸

این حرصها که دامن صد فن شکسته‌اند

عرض کلاه داده و گردن شکسته‌اند

دارد شراب غفلت ابنای روزگار

بد مستیی‌ که ساغر مردن شکسته‌اند

بیتابی از غبار نفس کم نمی‌شود

مبنای دل به روی تپیدن شکسته‌اند

در زلف یار هیچ دل‌آزردگی نداشت

این دانه‌ها ز دوری خرمن شکسته‌اند