غزل شمارهٔ ۱۳۲۲

هرجا صلای محرمی راز داده‌اند

آهسته‌تر ز بوی گل آواز داده‌اند

سرها به تیغ داد زبان لیک چاره نیست

بر شمع ما همین لب غماز داده‌اند

زان یک نوای‌ کن که جنون‌ کرده در ازل

چندین هزار نغمه به هر ساز داده‌اند

مژگان به کارخانهٔ حیرت گشوده‌ایم

در دست ما کلید در باز داده‌اند