غزل شمارهٔ ۱۳۲۷

آن سخا کیشان ‌که بر احسان نظر واکرده‌اند

ازگشاد دست و دل چشمی دگر واکرده‌اند

سیر این‌ گلزار غیر از ماتم نظاره چیست

دیده‌ها یکسر ز مژگان موی سر واکرده‌اند

صد مژه پا خورد ربطش تا ترا بیدار کرد

یک رگ‌خوابت به چندین نیشتر واکرده ا‌ند

وضع‌ مخمور ادب خفّت‌کش‌ خمیازه نیست

یاد آغوشی که در موج گهر واکرده‌اند