غزل شمارهٔ ۱۳۳۱

با خزان آرزو حشر بهارم‌ کرد‌ه اند

از شکست‌ رنگ چون‌ صبح ‌آشکارم کرده‌اند

تا نگاهی‌گل‌کند می‌بایدم از هم‌گداخت

چون حیا در مزرع حسن آبیارم کرده‌اند

بحر امکان خون‌ شد از اندیشهٔ ‌جولان من

موج اشکم بر شکست دل سوارم ‌کرده اند

من نمی‌دانم خیالم یا غبار حیرتم

چون سراب از دور چیزی اعتبارم کرده‌اند